گناهکاران
  
آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 14 مهر ماه سال 1388
دلدادگی

 

این وبلاگم رو خیلی دوست دارم مال اون زمانی بود که دوستت نداشتم و خیلی حال می داد. حیف عاشقم کردی. 

 


جمعه 20 شهریور ماه سال 1388
غمانه

 

دیشب یک عالمه حرف داشتم که بنویسما ٬ توی تخت بودم همت نکردم پاشم بنویسم. الانم اصلا یادم نیست قضیه ٬فقط خیلی غصه دار بود و خیلی هم ناراحت بودم . اگر چه من یه بار تو دو صفحه آ-چهار عرایضم را خدمتتون عرض کرده بودم منتها شما دل که نداری هیچ سواد هم نداری لامصب. 


چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388
عاشقانه

این فاصله ها گاهی چه کوتاه می شود با تو 

 


شنبه 16 خرداد ماه سال 1388
مرا ببوس

 

پی یک قلب بزرگ مردانه ام . 

که غرق شوم در تپش تنهایش. 

می خواهم که مرا  فرو غلتاند / خفه کند / و در هم ریزد. 

سر شارم کند 

 

 

پ.ن: من حسابی خالی شده ام.


یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388
عشق

 

گاهی برای بودن کنار کسانی که دوستشان داری ٬قید مکان محدود کننده است.


پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388
کهولت

  

آدم گاهی وقت ها تو یه آن پیر می شه . با یک نگاه / یک کلمه / 

 

  

 


سه شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1388
مزایای خواندن آرشیو

یک وبلاگ مشترکی داشتیم ( داریم ) . و جای دنج بسیار خلوتی بود . و نوشته هایش ٬ آه نوشته هایش ٬  

 

ببین من این را باید حتمن بگویم به تو:  

به خاطر تمام حسی که شوق نوشته هایم بود . که واقعیت دخترانه ام بود . که سرشاری ناب زندگی ام بود متشکرم از تو . اگر همین الان تمام شوی حتی.  


دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388
درج در تاریخ

همین امروز من متوجه شده ام این برادری که دارم قادر است ۴ ساعت و نیم ک.ش.ت.ی  ک. ج نگاه کند و خم به ابرو نیاورد لامصب...


یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388
بهارانه

الان من حسابی از دست خودم عصبانی هستم. بس که جرات ندارم بیام اینجا آرزوهامو بنویسم با خیال راحت و هی فکر نکنم که چقدر این آرزوهای من چیپ هستند و اصلا با کلاسم و سطح سواد و تحصیلاتم هم خوانی ندارد. و بعد نه تنها نمی نویسمشون که از چیپ بودن خودم در حال حاضر شاکی هستم رکیک.  

 

ولی خدا این چیزی از مسوولیت تو کم نمی کنه .باید امسال منو به تمام آرزوهای سطح پائین نانوشته ام برسانی . باور کن این دد لاین دیگه تمدید نمی شه و بعدش من بیچاره می شما.


شنبه 10 اسفند ماه سال 1387

کم کم دارم تصمیم می گیرم بی سر و صدا چمدانم را بردارم و بروم... 

یک یادداشتی چیزی بنویسم برایت ٬ بگذارمش لای فیلم ها و کتاب ها و کاغذ های مشترکمان و بروم. 

یکی از همین روزها که باد می آید... گاهی باران می آید... آهسته آهسته می روم ابتدای خط بعدی ... چمدانم را باز می کنم و اگر چیز بدرد خوری پیدا کردم اول جمله را با عشق شروع می کنم دوباره اگر نه ... که .. هیچ. 

تو ولی یادت بماند این رسمش نبود با منی که از شکاف پنجره آمده بودم ٬آرام... آرام... 

 

 

 

پ.ن:ناخدای عزیز امشب را یادم نمی رود بس که شب خوبی نبود و بهتر می دانی. اگر نمی نوشتم گریه امانم نمی داد و نمی شد . گفته بودی که نگویم . نگفتم ولی نوشتم. گیرم پرت.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
 
 
   
عناوین آخرین یادداشت ها
 
آرشیو