گناهکاران
  
سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388
عاشقانه

این فاصله ها گاهی چه کوتاه می شود با تو 

 


شنبه 16 خرداد ماه سال 1388
مرا ببوس

 

پی یک قلب بزرگ مردانه ام . 

که غرق شوم در تپش تنهایش. 

می خواهم که مرا  فرو غلتاند / خفه کند / و در هم ریزد. 

سر شارم کند 

 

 

پ.ن: من حسابی خالی شده ام.


یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388
عشق

 

گاهی برای بودن کنار کسانی که دوستشان داری ٬قید مکان محدود کننده است.


پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388
کهولت

  

آدم گاهی وقت ها تو یه آن پیر می شه . با یک نگاه / یک کلمه / 

 

  

 


سه شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1388
مزایای خواندن آرشیو

یک وبلاگ مشترکی داشتیم ( داریم ) . و جای دنج بسیار خلوتی بود . و نوشته هایش ٬ آه نوشته هایش ٬  

 

ببین من این را باید حتمن بگویم به تو:  

به خاطر تمام حسی که شوق نوشته هایم بود . که واقعیت دخترانه ام بود . که سرشاری ناب زندگی ام بود متشکرم از تو . اگر همین الان تمام شوی حتی.  


دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388
درج در تاریخ

همین امروز من متوجه شده ام این برادری که دارم قادر است ۴ ساعت و نیم ک.ش.ت.ی  ک. ج نگاه کند و خم به ابرو نیاورد لامصب...


یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388
بهارانه

الان من حسابی از دست خودم عصبانی هستم. بس که جرات ندارم بیام اینجا آرزوهامو بنویسم با خیال راحت و هی فکر نکنم که چقدر این آرزوهای من چیپ هستند و اصلا با کلاسم و سطح سواد و تحصیلاتم هم خوانی ندارد. و بعد نه تنها نمی نویسمشون که از چیپ بودن خودم در حال حاضر شاکی هستم رکیک.  

 

ولی خدا این چیزی از مسوولیت تو کم نمی کنه .باید امسال منو به تمام آرزوهای سطح پائین نانوشته ام برسانی . باور کن این دد لاین دیگه تمدید نمی شه و بعدش من بیچاره می شما.


شنبه 10 اسفند ماه سال 1387

کم کم دارم تصمیم می گیرم بی سر و صدا چمدانم را بردارم و بروم... 

یک یادداشتی چیزی بنویسم برایت ٬ بگذارمش لای فیلم ها و کتاب ها و کاغذ های مشترکمان و بروم. 

یکی از همین روزها که باد می آید... گاهی باران می آید... آهسته آهسته می روم ابتدای خط بعدی ... چمدانم را باز می کنم و اگر چیز بدرد خوری پیدا کردم اول جمله را با عشق شروع می کنم دوباره اگر نه ... که .. هیچ. 

تو ولی یادت بماند این رسمش نبود با منی که از شکاف پنجره آمده بودم ٬آرام... آرام... 

 

 

 

پ.ن:ناخدای عزیز امشب را یادم نمی رود بس که شب خوبی نبود و بهتر می دانی. اگر نمی نوشتم گریه امانم نمی داد و نمی شد . گفته بودی که نگویم . نگفتم ولی نوشتم. گیرم پرت.


یکشنبه 29 دی ماه سال 1387

به فرانسیس دی دات هارتفیلد عزیز 

 

یک چیزی می خواهم بگویم به تو. به کس دیگری هم نمی خواهم بگویم تا زمانی که خودشان متوجه نشده اند. به تو می گویم چون رسمش همین طور ست. 

منتها دلم می خواست خودت می فهمیدی از خستگی و خواب آلودگی و تهوع های گاه و بی گاهم . که نفهمیدی و البته نبودی اصلا ٬ گرچه بودی هم خیلی سرت شلوغ بود چون آدم مهمی بودی که باید مشکلات مهم آدم ها را حل کنی و اهل مطالعه و روشنفکر هم بودی و من گاهی خیلی بهت افتخار می کردم انگار. 

حالا اینها را می گویم بابت اینکه از همین الان برنامه ریزی کنی و یک روز با هم برویم خیابان بهار یکسری خرت و پرت فکر می کنم پسرانه بگیریم. پسرانه اش را خودم حدس زدم بس که از همان روز اول لگد می زد و نمی ساخت. دکترش آخرین بار گفت طبیعی ست و باید خوشحال باشم که بچه سالمی دارم . این آخرین بار که می گویم حدود سه - چهار سال پیش است و من هنوز خوشحالم که بچه سالمی دارم . که لگد می زند که نمی سازد.  

 

 

پ.ن: گیرم مثل پدرش.   


پنجشنبه 30 آبان ماه سال 1387

گیرم دوباره گیر دادم و  اشتباه رفته ام و تو هم که زیر بار نمی روی و صبر کردن خوب است و من پاناروئید حاد دارم و همکاری نمی کنم و تو خوبی و من کورم که نمی بینم و دختر بد ِ بی ادبِ بی تربیتی هستم . همه اش درست ولی این را هم زیر سیبیلی قبول کنم که یک دنیا ی خیلی بزرگ حال دلم خوب نیست.


 
 
   
عناوین آخرین یادداشت ها
 
آرشیو