گناهکاران
  
خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 تیر ماه سال 1385
خورشید

امروز من می خواستم درباره چیزی بنویسم که فکر کردم خیلی مهم است . و خیلی خوب است . و اسم آن چیز خوب خورشید است. و خورشید بزرگ است و برای ما مفید است . و گرم هم هست .
امروز من خیلی خیلی فکر کردم درمورد چیزهایی که خیلی خیلی مهم هستند و بعد دیدم که نه نیستند . و خیلی هم کم مهم اند.
و مثلا من امروز به خورشید که فکر می کردم دیدم این خورشید هیچ معلوم نیست آنقدر ها هم که می گویند خوب و با فایده باشد چون ما او را از نزدیک نمی شناسیم ، یعنی نمی توانیم . و او ما را اگر زیاد نزدیکش برویم زیاد گرم می کند و باعث تب می شود وشاید یکدفعه بسوزیم حتی. خورشید وقتی هست و البته به اندازه کافی دور است خوب است ، اما کسی پشت دستش را که بو نکرده ،شاید اگر نبود ،اساسا بهتر بود .
و تلویزیون هم گفته که خورشید یکی نیست و چند تا هستند و مثل اینکه این یکی که مال ماست ، خیلی هم خوب و بزرگ نیست در ضمن.
و دیدم در این صورت این خورشید چرا خودش را می گیرد. وشاید خوب بود که در خورشید برفی ، چیزی ، ببارد و کمی دل ما خنک شود.
بعد که خیلی فکر کردم خیلی هم عصبانی شدم ولی خیلی تر که فکر کردم دیدم دنیا ارزش ندارد.


جمعه 30 تیر ماه سال 1385
خورشید

 

امروز من می خواستم درباره چیزی بنویسم که فکر کردم خیلی مهم است . و خیلی خوب است . و اسم آن چیز خوب خورشید است. و خورشید        بزرگ است و برای ما مفید است . و گرم هم هست                                                                                                                        .
امروز من خیلی خیلی فکر کردم درمورد چیزهایی که خیلی خیلی مهم هستند و بعد دیدم که نه نیستند . و خیلی هم کم مهم اند                                .     و مثلا من امروز به خورشید که فکر می کردم دیدم این خورشید هیچ معلوم نیست آنقدر ها هم که می گویند خوب و با فایده باشد چون ما او را از نزدیک نمی شناسیم ، یعنی نمی توانیم . و او ما را اگر زیاد نزدیکش برویم زیاد گرم می کند و باعث تب می شود وشاید یکدفعه بسوزیم حتی. خورشید وقتی هست و البته به اندازه کافی دور است خوب است ، اما کسی پشت دستش را که بو نکرده ،شاید اگر نبود ،اساسا بهتر بود .
و تلویزیون هم گفته که خورشید یکی نیست و چند تا هستند و مثل اینکه این یکی که مال ماست ، خیلی هم خوب و بزرگ نیست در ضمن.
         و دیدم در این صورت این خورشید چرا خودش را می گیرد. وشاید خوب بود که در خورشید برفی ، چیزی ، ببارد و کمی دل ما خنک.
بعد که خیلی فکر کردم خیلی هم عصبانی شدم ولی خیلی تر که فکر کردم دیدم دنیا ارزش ندارد                                                                 

 


چهارشنبه 28 تیر ماه سال 1385
تمام چیزی که می خواستم

گفت : اولیش خنده داره شاید ٬دوست داشتم قدش بلند باشه.

گفت : دوست داشتم رو پای خودش باشه. چی می گن به خودش متکی باشه .

گفت : دلم نمی خواد واسه اش تصمیم بگیرم . مجبور شم تو مسائل شخصیش نظر بدم

گفت : یه زمانی قیافشم خیلی مهم بود الان ولی اولویت اول ٬ دومم نیست.

گفت : می خواستم که ......

گفت : ببین اینا فقط حرفه .همه اش اینه که وقتی دیدمت دلم خواست دوستت داشته باشم .

 


پنجشنبه 22 تیر ماه سال 1385
انگار خوابیده بود.

 - طلایه رو خودم از مهد میارم. پنج شنبه قول دادم می برمش گیم نت. حواست به غذا باشه .دیر شد شامتو بخور .فقط یه تماس بگیر بلیط فردات رو ok کن. ببین مامانم انگار کار داره باهات.

(گوشی رو گذاشت سر جاش) لیوان آب رو داد دستم. چشمش رو با پشت دست خشک کرد  گفت: قرصتو بخور مامانم .و زل زد به لیوان تا آخرین قطره اش که یه پیک رفتم بالا.

- رو پیام گیر بود. خوابیده حتما.

( خواستم بلند شم ) ٬گفت: بشین طلایه رو خودم از مهد میارم .

- با این پیراهن سیاهت نرو لطفا.

(زل زد بهم دوباره).


پنجشنبه 15 تیر ماه سال 1385
دوباره کسی که دوست داشتم.

تا خونه منو رسونده بود

تمام بعد از ظهر چیزهایی شنیدم شاید دور بود ، شاید نزدیک بود، مطمئن نیستم  ، نگفته بود ولی شنیده بودم انگار.  

دیده بودم حتی، ولی نمی دانستم.

آسانسور خراب بود پشت در که رسیدم چهار طبقه رو چهار سال دور شده بودم ، که وقتی مامان پرسید کجا بودی؟ کلی فکر کردم و نمی دانستم.

هنوز ذهنم را مرور می کردم  پی ردی از چیزی که خوب بود و سخت بود و تلخ هم .

بابا گفت دختر من چشه ؟

گفتم: می رم بخوابم.

مامان گفت : مهرداد اینا آمدن صدات می کنم ،

نگاش کردم که یعنی چرا.

خندید گفت :وا میخواد تو رو ببینه.

منم خندیدم

ِیادم آمد

تمام بعد از ظهر ها

تمام حرف ها

تمام آدم ها.

 


یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385
دست هایش

  پائیز ده سالگی یادم هست با رضا ،که بازی می کردیم .که مرا مدرسه می برد. رضا دستم را می گرفت .من چشم هایم را قول می دادم که ببندم ، من چشم هایم را می بستم. رضا خیابان را ،ماشین را ،آدم را ، می گفت من می شنیدم. رضا مدرسه را که می گفت من می دیدم. یک بار رضا خیابان را ،ماشین را، آدم را، مدرسه را نگفت . من یادم هست ترسیدم ، من خواستم چشمم را باز کنم ، من قول داده بودم اما . من رضا را مطمئن بودم . دستم را هنوز گرفته بود که زیر قدم هایمان خالی شد ، .یک متر را با هم ،یک آن سقوط کردیم، یک آن را صد بار شکستم، رضا صد بار معذرت خواست من یک بار هم دیگر نشنیدم.


جمعه 9 تیر ماه سال 1385
برایم

این روز ها خانه تکانی می کنم

دلخوشی هایم هنوز پراکنده اند

خاطراتم روی بام نمناکند و نگاه که می کنم انگار آب رفته است

آرزوهایم را یافته ام لابلای آنچه داده بودی

هر چه داشتم

هر چه از تو داشتم ، روی بند است ، خیس خیس .

و من منتظرم که طوفانی ، بادی ، نسیمی ، بوزد

فقط بوزد.

 


سه شنبه 6 تیر ماه سال 1385
برایش

امشب فکر کردم

۳۰٪  یه چیزی لزوما با ۱۰۰٪ یه چیز دیگه مساوی نیست

شبیه نیست

بهتر نیست

بدتر نیست

۳۰٪ با ۱۰۰٪ اصولا چیزی نیست.


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385
تابستان

بهار هم گذشت

با یک گلدان بنفشه

یک شمع

و نیمه ای از یک تخم مرغ عسلی

بیرون هنوز سرد است

هنوز می وزد.


یکشنبه 4 تیر ماه سال 1385
شاید

می خواهم کوچه باشم

یادت هست

همیشه راه می رفتی

مرا قدم بزن ،

یک روز ، یک بار.


   1      2    >>
 
 
   
عناوین آخرین یادداشت ها
 
آرشیو