همیشه که رنگ رگ های خاکستری خون را در امتداد ساق پاهای تنومندت فراموش کرده بودم ،
و آهسته و بی رمق که کنجکاوی نگاه های با تجربه ات را تحریک نکنم ،
خیره می شدم به آن دو چشم جسور وحشی ،
بی تفاوتی ام را چوب می کردی بر سر قلب ملتهبم و چه سعی بیهوده ای بود باور حقیقت دست های دروغینت .
تو نمی دانستی من فقط فراموش می کنم . اشتباه نمی کنم .
مثل خاکستری خون در رگ هایت.
پ.ن: من آن قدر ها هم زبان نفهم نبودم |