گناهکاران
  
Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

بانوی شرجی

 

سال های بوشهر هم  دیگر خاطرت نیست لابد

اما هیجان زده هستم آن قدر که یادت بیاید حتما:

2 کیلو متر اول جاده کناره لابلای گون ها یک جایی بین سایه های تیز تیزشان

می شد ببینی اش. تنهای تنهای تنها.

یک جفت چشم سیاه  .

یک شلیته پر چین بلند انگار نیلی.

یک چار قد اناری دور شبق مو های بافته اش

و مهمتر یک کوله بار بزرگ... خیلی بزرگ... خیلی...

کجا می رفت آن موقع صبح؟

چرا بر می گشت دوباره گرگ و میش غروب؟  

 

پ.ن: می شناسمش. گیرم کوله بارم سنگین تر....


 
 
   
عناوین آخرین یادداشت ها
 
آرشیو